✘ کاج برفی ✘

اینجا یه دل دخترونه تشریح میشه !!!

همان نگاه!

لطفا !

هرگز آخرین نگاهم را یادت نرود

همان نگاه درد مندم

همان نگاهی که می گفت ناچار است

همان نگاهی که تا لحظه آخر بغض داشت

 همان نگاهی که تا سر چرخاند بغضش راه باز کرد

ای عزیزِ من

بدان نگاه من حالا هم همان نگاه درمند است

نگاهی که حالا هر روز دیدش کمتر میشود

همان نگاه !

پ.ن:آبجی کوچیکه تولدت مبارک !

 

 

 

۶ نظر

بی نامِ آرامش بخش

نمی دانم 

یا شاید هم نمی خواهم که بدانم اسمش چیست

همین که به من آرامش می دهد برایم بس است

پس ای بی نامِ آرامش بخش تا ابد دوستت دارم

#بارون_عزیزِدلمِ_💗

#کاکتوس_های_قشنگم_عاشقتونم_💚

۷ نظر

RAin

rain

 

خسته ای

میخوابی

بیدار میشی

هنوز هم خسته ای

یه تیکه شکلات تلخ میذاری تو دهنت

تلخیش آرومت می کنه

با لذت تو دهنت می جویش

و با لذت چشماتو می بندی

صدای آلارم گوشیت تو رو از اون حالو هوا دور می کنه

یادت میوفته که باید ساعتی از روزو تو کلاس ریاضی با اون استاد شکم گندت سر کنی

پس  لباس میپوشی و با بی میلی شالتو دور گردنت دکوری میندازی

زنگ میزنی به آژانس و به موقع سر کلاس حاضر میشی

باز هم احساس خستگی می کنی

سرتو با خط خطی کردن گرم میکنی تا بقیه بچه ها بیان

خبر میرسه یه شاگرد جدید هم به کلاس اضافه شده که از قضا پسر هم هست

حتی اون خبر هم نمی تونه سرحالت بیاره

و حتی به فکر اذیت کردن پسر هم به سرت نمیزنه

فارغ از هرچیز خبر میرسه که جفت کلاس ریاضیت ( دوستت)امروز خواب موندن !

بی تفاوتی کل وجودتو فرا میگیره و زیر لب یه" گاو" نثارش می کنی

تو تایمی که استاد جوون و شکم گندت داره درس میده سعی میکنی که به درس گوش کنی

و بی توجهی کنی زمانی که ازش سوالی میپرسی  با اون لبخند ژکوندای منحصر به فردشو میزنه و جوابتو میده (من آخر نفهمیدم بقیه هم ازش سوال می پرسن با لبخند جواب میده یا نه )

و کلاس تموم میشه

خداحافظی آرومی می کنی و از کلاس بیرون میزنی

پدرت دم آموزشگاه تو ماشین منتظرته واین تورو خوشحال میکنه که دیگه مجبور نیستی منتظر پدرت شی و علفاتو هرس کنی

اونقدر تو خودتی که حتی زمین خیس شده از بارونِ زمستونی رو هم متوجه نمیشدی

تا اینکه اولین قطره صورتتو به هدف میگیره

تازه اون زمان هست که احساس میکنی چقدر آرامش داری

پ.ن:بی نهایت خسته ام

پ.ن2:خدا چشمش بازِ !

پ.ن3:خدایا میشه سرمو بزارم رو بالشت تو هم منو ببری پیش خودت ؟!

 

۸ نظر

فقط کمی استراحت !

خسته ام

اما

کم نیاوردم

راه ادامه داره

و من امیدوارم به ادامه ی این راه

قفط اجازه بده که

کمی استراحت کنم

لطفا !

 

پ.ن1:چای داغی که دلم بود به دستت دادم آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

پ.ن2:می پرم دلهره کافیست خدایا تو ببخش خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش

 

۹ نظر

زندگی

 

 زندگی

      رنگ خیال

              برزخ  تصویر خواب بود !

*سهراب سپهری

۷ نظر

خدایا کدام را می خواهی ؟؟؟

فکر می کنی چرا اسمش را گذاشته اند زمستان ؟

زیرا

هوا بیشتر از همیشه دلش سنگ تر می شود

و

سرد تر می شود

و

به جای شکوه باران

عظمت دانه های برف به نمایش گذاشته می شوند

***********

خدایا در این سرما

دستانمان را رها نکن

که اگر رها شوند

همانند قلب هایمان

یخ می زنند

تو که این را نمی خواهی !

می خواهی ؟!

 

۵ نظر

آرامشم تویی ...

آرام قدم بردار

و گه گاهی با همان لبخند آرامش بخشت نظارگر بی حواسی من باش

عشق من برویم درکوچه ای تاریک

می ترسم نور مهتابی توی خیابان رویایمان را خراب کند

آرام قدم بردار

و چتر را ضمیمه ی خوشیمان کن که مبادا سرما اذیتمان کند!

آرام قدم بردار 

می ترسم از این خواب شیرین بپرم

خواهشا

آرام قدم بردار !

پ.ن1:به وسط آذرماه رسیدیم . چه زود ... دلم گرفته :(

۵ نظر

چشم

وقتی چشمت را هنگام بوسیدن یارت می بندی

مرا به یاد آر که با چشم بسته

در کوچه ای تاریک

آواز می خوانم و دور می شوم ...

#علیرضا_روشن

پ.ن:التماس دعا

۴ نظر

مانده ام ...

بین دوراهی بدی گیر کرده ام

بین خوب و بد بودن گیر کرده ام

بین دوست داشتنش و نفرتش گیر کرده ام

بین هوا و زمین گیر کرده ام

ای معبود من می شنوی صدای دردمند مرا که گله می کند از حضورت !

ای معبود من بین بودن و نبودنت هم گیر کرده ام

اگر هستی بگو که صدای مرا می شنوی ...

لطفا !!!

و شاید مغز فرمان ندهد ...

مغز که فرمان ندهد نمی فهمی که کاراز گذشته  ...

پس بی درنگ خودرا در اتاقت پنهان می کنی ...

درودیواری که  چند صباحی پیش به دستور تو به رنگ سیاه در آمده اند به تو دهن کجی می کنند ...

گلدان عزیزت را به سمت دیوار پرت می کنی تا به دیوار بفهمانی تو مالک او هستی نه او مالک تو ...

ولی حالا تکه های شکسته گلدان هم به تو دهن کجی می کنند ...

موزیک را مهمان گوش های شنوایت می کنی و به خلسه ای آرام فرو میروی...

به آهنگ هیرو از انریکه که میرسی حالت دگرگون می شود و معنایش همچون پتکی برسرت فرود میآید ...

تاریکی چشمانت را اذیت می کند پس به سمت پنجره می روی ...

کمی پرده را کنار می زنی که دوباره چشمانت اذیت می شود و اخم  را مهمان صورتت می کنی ...

برای خود آبی میریزی و کمی مزه مزه می کنی ...

سپس خود را در آغوش تخت می سپاری ...

باز هم انتهای این دیوانگی را بالشتت به اتمام می رساندد ... 

۶ نظر
درباره من
کمی قهوه ...
با طمع ...
مرگ ...
می خواهم این روز ها ...
__________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
__________________________
* یه نکته * می دونم این چند روز زیادی چرتو پرت می گم شما به بزرگی خودتون ببخشید
* نکته دوم * کپی برداری حرام و پیگرد قانونی دارد


نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان