✘ کاج برفی ✘

اینجا یه دل دخترونه تشریح میشه !!!

صدام :)

  • ۱۹:۲۱

سلام دوستان 

اینم صدای من :)

و مرسی از یاس ، صخره ، محمود و افسونگر امواج و دوستانی که الان اسماشون یادم نیست بابت صداهای زیباشون :)

پ.ن:از سوتی هام چشم پوشی کنید لطفا :-)

پ.ن2:این پست برای دیروز بود ولی بنا به دلایلی امروز انتشار پیدا کرد

تو پرانتز هم بگم که قصدم از گفتن مجری برتر بودن برتری یا پُز دادن نبود !

پ.ن3:علیرضا عسگریان مجری شبکه خبر!

 




آروزهامون :)

  • ۱۵:۴۳

گاهی آرزو می کنم کاش همون دانش آموز کلاس اول ابتدایی بودم با همون آرزو ها و خواسته های بزرگ و هیچوقت هم بزرگ نمی شدم 

کار ما آدما برعکسه !

زمانی که کوچولو موچولو بودیم دلمون میخواست بزرگ میشدیم و می تونستیم فلان کار رو انجام بدیم

حالا که بزرگ شدیم جا تو جاپای پدرو مادرمون گذاشتیم اون آرزوی بزرگ به باد فراموشی سپرده شد و حالا آرزو میکینم کاش کوچولو بودیم با همون آرزو های نرم و نازکمون !

پ.ن:دوست عزیزی که هر روز به صورت ناشناس تیکه های آهنگ برام میفرستی ! خواستم بگم تیکه هایی که تاحالا فرستادی قشنگ بودن! ممنون :)

پ.ن2:و دوست عزیزی که فقط کپی برداری بلدی برو یه کار فرهنگی دیگه یاد بگیر خب ! که به درد مردم هم بخوره! والا!

پ.ن3:جدیدا عکس های هنری که میگیرم میذارم اینستاگرامم!خوشحال میشم شما هم ببینی و یه نظر مبارک هم بزاری تنگش ! اینجا

ادامه دارد ...

  • ۲۱:۰۰

_ داداشی میشه یکم تند تر بری ؟

دوباره به ساعت مچی اَش نگاهی انداخت  و گفت :

_ داداشی آروم تر برو

داداش کلافه تر از خواهرش سری تکون داد و نفسشو با صدا بیرون فرستاد

میثم_رسیدیم پیاده شو

_ داداش میترسم . من نمی خوام ... نمی خوام اونو ...

بقیه حرفشو با بغضِ تو گلوش قورت داد و بیخیال از ادامه دادن حرفش با سری افتاده وارد کافه شد

سر چرخوند و نگاهش قفل شد به چشمان پریشونِ مرد روبه روش

به سختی قدم از قدم برداشت و روی صندلی نشست و میثم هم در کنارش جای گرفت

میثم_سلام .

مرد روبه رو سری به معنای سلام جنبانید

میثم_بچه ها حرفاتو بزنید من بیرون تو ماشینم

و بدون هیچ حرفی اضافه آنهارا تنها گذاشت

_ امیر من باید بهت ... یه چیزیو بگم

خاطره بازی

  • ۱۵:۰۰

 گاهی اونقدر این خاطره نوشتن ها به مزاجم خوش میاد که برای یه مدت طولانی روزنوشت هامو مینویسم ولی گاهی عجیب دل زده میشم و بیخیال تمام روزنوشته هام میشم و میشینم در خفا تک تکشونو میخونم آخر سر هم آتیششون میزنم وای که چقدر لذت بخشه.نمی دونی که چقدر لذت بخشه آتیش زدن تمام خاطرات گذشته . اینو فقط یکی مثل خودم درک میکنه و بس !

امروز هم به این مرز رسیدم که خسته ام از این همه روزنوشته ها !

رفتم از اول سال نودو پنج شروع به خوندن کردم خاطراتی که حال بدمو به رخ میکشید اونقدر زیاد شده بودن که مطمئن بودم با خط خطی اون برگه ها یه خودکار قرمز به بطالت کشیده میشد !

ترجیح دادم بدون خط کشیدن به آتیش بکشمشون ولی اون میون یه چیزی خیلی خودشو به رخ می کشید اون چیزی نبود جز دیدار با دوستای قدیمی عزیزم:)

بخشی از این خاطره :

1/اردیبهشت/95
چهارشنبه با عمه ام و مادربزرگم که به پارک ملل رفته بودیم یهویی و اتفاقی محمد(برادرم)  و اکیپ دوستاش برخوردیم

مادر بزرگ و عمه ام رو پیچوندم و با اکیپ محمدشون به ادامه گردش پرداختم 

سهیل ، کوروش،سمانه،سارا،زهرا،تینا،سام،سپهر و آرش دلم برای تک تکشون تنگ شده بود

البته نسترن هم به جمعشون اضافه شده بود و سینا و جواد هم به دلایلی نیومده بودن

کلی گفتیم و خندیدیم

دلم برای تمام دلقک بازیاشون برای خندیدناشون و حتی نگاه های فارغ از غمشون تنگ شده بود

همه با دیدنم اضهار خوشحالی کردن که دوباره منو دیدن و از محمد گله کردن که  دیگه چرا منو پیششون نبرده بود

درسته کل شبو باهم بودیم و خندیدیم و انگار نه انگار که غمی داریم و انگار نه انگار که چند نفری تو جمع جا به جا شدن ولی دل من هنوز به یاد قدیما دنبال تیکه گم شده ای بود که حالا تو جمعشون نبود

سارا از قول اون یه حرفی رو زد و گفت که به محمد گفته که بهم بگه ولی درصورتی که محمد به خاطر آرامش من چیزی نگفته بود آرامشی که تظاهری بود

سارا رو به جون عزیز ترین کسش قسم دادم تا مطمعن بشم تو کدوم جهنم دره ای هست و حالا مطمعنم که محل اقامتشو مثل چیزای دیگه دروغ نگفته سارا حتی برای اینکه باور کنم عکسایی رو بهم نشون داد که فکر کنم  که برای کریسمس 2016 کنار برج ایفل با یه دختر دیگه ایستاده بودن و چندجای دیگه چند زاویه دیگه که چشمام ندیدنشون

چشمام لبالب از اشک بود و ...

برای بار چندم شکستم ...

ولی من یاد گرفتم که باز هم بگم عالیه ...

در کل چهارشنبه خوبی بود"

 

 چقدر این یکسال زود گذشت ! فکر می کنم سال تحصیلی 95-96 جز بدترین سال تحصیلی عمرم بود ! تا حدی که هر روز تو مطب یه دکتر نشسته بودم و شاهد چشمای منتظر پدرو مادری بودم که به خاطر من تو یه هفته یا شاید کمتر شکسته بودن !

خبر سالم بودن من و نداشتن هیچگونه موجود اضافی در هر یک از اندام های بدن من به خصوص مغز اونقدر اونا رو خوشحال کرده بود که پدرم سریع قربونی کرد ! نمی دونم باید شاکر باشم یا نه ولی به یاد عادت گذشته می نویسم و با دلی مالامال قاط زدنا میگم "خدایا شکرت "

پ.ن:خیلی سعی کردم کوتاه حرف بزنم ولی نشد !شرمند!

پ.ن2:داداشی دلم برای اون دوستی نابمون تنگ شده. کاش میشد بهت بگم تو این دل لعنتیم داره چه اتفاقات ناگواری می افته ! 

پ.ن3:ولادت سرورِ عزیزم امام حسین (ع) بهتون تبریک میگم :)

پ.ن4:ولادت باب الحوایج حضرت ابوالفضل و روز جانباز  مبارک :)

پ.ن5:ولادت امام سجاد(ع) هم پیشاپیش مبارک :)

خاطرات عید96

  • ۱۶:۲۵

طبق حرف هایی که در اتاق کنفرانس ردوبدل شد بنده فرد شگفتانه هستم !

چندشب پیش که با پسرخاله های گرامی و دخترخاله گل(شامل محمد ملقب به مَمَل،پرهام ملقب به پری،نیما{لقب نداره}و مارال ملقب به لوس به جز نیوشاجان و دست اندرکاران گرامی که شامل عضو کوچیک این خاندان محسوب میشن که در رده سنی بین 1 تا 10 سال هستن که 6 نفرن)!

پ.ن1:یعنی خدایی جمله ی طولانیِ عزیزم در پانکراسم گیرکرده عجیب !

خب داشتم میگفتم

پ.ن2: یعنی من با این دوتا عجوبه_ممل و پری_ حرف زدم و هیچ شیطنتی نکردم خیلی جای تعجب داره!به جان خودم!

قول میدم پارازیت نندازم .الان هم میگم چیشد خو

در اتاق کنفرانس یادی شد از خواننده های عزیز و موسیقی و در انتها بحث کشید به غذای مورد علاقه که بنده  جز شگفتانه های قرن!منصوب شدم چون  عاشق ترشی جاتم و هم عاشق تلخی جات(!) مثل نسکافه بدون شیر و شکر و یا شکلات تلخ هستم :) ولی عوضش از شیرینی و شکلات زیاد خوش نمیاد!

آخه شما بگین این کجاش جای تعجب داره!!!

پ.ن3:این سیزده روزی که گذشت یعنی لای کتابو باز نکردم که نکردم!خیر سرم هم تجربی هستم :/ چندشب پیش مهمون اومده بود خونمون گفت تجربی هستین دیگه؟گفتم بله گفت به به پس به زودی شمارو تو روپوش سفید پزشکی میبینیم . خودش برید دوخت تنم کرد :/

پ.ن4:انقدری که من تو این مهمونی های خانوادگی انواع و اقسام مانتو های رنگی و شونیز پوشیدم که محمد گفت آفتاب پرستو دیدی تو عین اونی !خو بچه یه مانتو بپوش دیگه چخبرته؟!

***

دهم عید بود فکر کنم که خاله ها شام اومدن خونه ما.بعد از صرف شام نوبت رسید به شستن ظرف ها قرار بر این شد که خاله "س" ظرف هارو بشوره منم آب بکشمشون.خاله تا خواست مایع برداره دید مایع نمیاد. هرکاری کردیم که از تو ظرف مایع بیاد نشد که نشد.بنابراین تصمیم بر این شد که یه قاشق بذاریم تو مایع ظرفشویی تا بتونیم استفاده کنیم. خاله هم هی هر دم به ساعت میگفت یاسمن یه قاشق غذاخوری مایع رد کن بیاد! ولی خدایی خیلی خنده دار شده بود !

+تو که نیستی پیشم هر چی میگم به هر کی میگم که با من بمونه میذاره میره از دله من
دیوونه میشم تویه خیابون تنها می مونه دستای سرد و عاشقه من

وقتی تو رو میبینمو پر میکشم تو دستای گرمت مثله قدیما بچه میشم
میخوام با تو باشم تو دنیا جایی ندارم به جز دله تو اینو میگم

 

1396

  • ۱۴:۵۲

سلام به دوستان عزیز و بلاگی های نازنین

حال و احوالتون خوبه ؟

به قول معروف دماغاتون چاقه ؟

کیفتون کوکه ؟

میدونم دیره ولی با اون حال سال نو رو بهتون تبریک میگم . انشالله سال خوبی داشته باشید و انشالله بهترین ها براتون رقم بخوره.

سال 95 که خیلی مسخره و سه نقطه بود . حتی تو دقایق آخرش ول نکرد و یه زلزله ی جانانه به راه انداخت.کلا سال خشنی بود ؛ ولی هرچی که بود تموم شد.

پ.ن1:نمی دونم چرا ولی تو دم دمای آخرسال ما آدما بیشتر به یادخدا میوفتیم و قرآن به دست با توکل به خدا پیش به سوی سال جدید می ریم  و لحظه های پایانی سال منتظر شلیک شدن توپ تحویل سال هستیم.

پ.ن2:ولی من آخرش نفهمیدم این مهمونای عزیز چطوری انقدر خوب پرتقال پوست می کنن!برای دیدن عکس کلیک کن! بنده هم از همین تریبون اعلام می کنم شوهر من باید پرتقال پوست کندنش عالی باشه و در آینده هم باید برام پرتقال پوست بکنه !گفته باشم !

پ.ن3:اووووف من تازه فهمیدم که چقدر از پذیرایی کردن و دولا راست شدن بدم میاد 

پ.ن۴:پیشنهاد میدم صدایی که براتون در انتهای این پست قرار دادمو گوش کنید(با صدای حامد الهی_پسرعمه مادرم)

پ.ن۵:آقا جدا از همه چی من تاحالا نشده بود که ساعت سه بعد ازظهر عید دیدنی برم که امسال با توجه به تایم تحویل سال این اتفاق افتاد



سازت را با بهار کوک کن ... !

  • ۱۰:۱۷

بهار نزدیک است!

عزیزم کمی سرت را بچرخان

بهار آنقدر نزدیک است که

 50 درجه هم کافیست!

میدانم نمیتوانی باور کنی

ولی این یک حقیقت است

چشمانت را ببند

و بگذار

هوای بهاری کمی مشامت را تازه کند

یا اصلا

در یکی از همین صبح ها

 زودِ زود بیدار شو و کمی با شبنم بهاری، زمانت را سپری کن

و عطرِ گل سنبل را با لذت بو کن!

تا آرامش را مهمان وجودت کنی!

برای این آرامش فقط به ساز دلت نیاز داری و بس !

پس همین چندین روز آخر سال را بیخیال غضه هایت شو !

عزیزکم یادت نرود بهار همیشه در کنار توست

ولی

تو فراموش کاری!

ای فراموشکارِ من

مبادا حس بهاری ات را از یاد ببری :)

#سازت_را_با_بهار_کوک_کن

#رادیو_بلاگی_ها

 

 

دلتنگم!

  • ۲۰:۳۵

امروز یهو به طور عجیبی دلتنگیِ عظیمی بهم هجوم آورد

دلتنگ هر آنچه که داشتم و حالا ندارم شدم

نمی دونم شاید دیروز زمانی که دوستم گفت دلم برای دوست های دوره راهنمایی م تنگ شده منم سَرم از تو برفا دَر اومد

یا شاید هم برف های دورو برم آب شدن!

نمی دونم به هر حال دیروز تمام سعی ام رو کردم که به گذشته و آدماش فکر نکنم

ولی دیشب کابوس عجیبی دیدم

تمام امروز فکرم درگیره اون خوابِ ولی ...

نمی خوام باور کنم که از خودمو تمام آدمای اطرافم دارم فرار می کنم

بی نهایت دلتنگی بهم فشار آورده

خستگی وصف ناشدنی دارم که حس می کنم حتی اگه یه عمر هم استراحت کنم ، باز این خستگی از تنم خارج نمیشه !

کاش قبل از رفتنم میگفتم که چقدر دوستش دارم ... 

پ.ن:راستی سه ستاره میبینین ؟ :)

شهیدانِ گمنام

  • ۱۱:۳۲

وقتی سَر دَر دبیرستانِت نوشته باشه "شاهد" باید منتظر تمام اتفاقات یهویی باشی مثل امروز ...

امروز دو شهید گمنام آوردن مدرسه ...

می دونین چند ساله بودن ؟

17 و 21 ساله بودن ...

دلم براشون بدجور رفت

قرار شد یکیشونو ببرن دانشگاه فرهنگیان بخش خواهران و یکی دیگه رو بخش برادران دفن کنن

حسم یهو بهم گفت باهاشون عهد ببند ...

نمی دونم چرا ولی دلم گفت اسم یکیشونو امیرحسین بزار

اسم شهید 17 ساله رو گذاشتم امیرحسین

قسمش دادم کمکم کنه تا آرزوی مادرو پدرمو برآورده کنم در عوض اسم پسرمو بزارم امیرحسین

نمیدونم به حسِ درون اعتقاد داری یا نه

ولی حسِ من هیچوقت اشتباه نمیکنه و مطمئنم این بارهم اشتباه نمی کنه حس می کنم...

حس می کنم که اسم یکیشون امیرحسین بود

باور کن !

اصلا حالم خوب نیست

نمی دونم چی نوشتم یا اصلا درست نوشتم یا نه 8/اسفند/95

برای دیدن عکس 1 کلیک کن

برای دیدن عکس 2 کلیک کن

برای دیدن عکس 3 کلیک کن

 

باعلی تاعلی یاعلی ... 

 

لایه جدید...
لایه جدید...

مبارک !

  • ۲۲:۱۳

ولنتاین _همون روز دوستی خودمون _ مبارک :)

اینم پروفایل دوستِ گَلیم :)

 

#خُل_بازی_هم_باتو_عالمی_داره

#:)

۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
__________________________

دلم برات تنگه
سرِ تو با دلم جنگه
بمونی پیشم
همونی میشم
که تو میگفتی
تو که نیستی
منَمو چشمای خیس
تو که نیستی
یعنی هیچ کسی نیست
جای خالیت تو خونه جا نمیشه
تو که نیستی
منمو خاطره هات
تو که نیستی
بمیرم واسه چشات
دیگه هیچ کی مثلِ تو پیدا نمیشه

#محمدرضا_گلزار
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد




Designed By Erfan Powered by Bayan