✘ کاج برفی ✘

اینجا یه دل دخترونه تشریح میشه !!!

بهانه

دلتنگ که باشی فقط دنبال بهانه میگردی که گریه کنی

میخوای مثل بچه ها بهونه بگیری و دلنازک بشی

سرتو بالا می بری و بادیدن هوای آفتابی به یاد هوای بارونی و گرفته ی اون روزا اشکات روی گونه ات روونه میشه تا زیر آفتاب برق بزنه !

یا شاید هم وقتی که سرتو پایین می بری با دیدن چاله ی پر آبِ روبه روت به یاد بازی هاتون زیر بارون، اشکات راه باز می کنن و با اشکای ابرا یکی مشن !

تهش هم تو دلت میگی منم سرنوشتم این بود...چه میشه کرد !

پ.ن:هفته هاتون به شادی :)



۲ نظر

همان نگاه!

لطفا !

هرگز آخرین نگاهم را یادت نرود

همان نگاه درد مندم

همان نگاهی که می گفت ناچار است

همان نگاهی که تا لحظه آخر بغض داشت

 همان نگاهی که تا سر چرخاند بغضش راه باز کرد

ای عزیزِ من

بدان نگاه من حالا هم همان نگاه درمند است

نگاهی که حالا هر روز دیدش کمتر میشود

همان نگاه !

پ.ن:آبجی کوچیکه تولدت مبارک !

 

 

 

۶ نظر

RAin

rain

 

خسته ای

میخوابی

بیدار میشی

هنوز هم خسته ای

یه تیکه شکلات تلخ میذاری تو دهنت

تلخیش آرومت می کنه

با لذت تو دهنت می جویش

و با لذت چشماتو می بندی

صدای آلارم گوشیت تو رو از اون حالو هوا دور می کنه

یادت میوفته که باید ساعتی از روزو تو کلاس ریاضی با اون استاد شکم گندت سر کنی

پس  لباس میپوشی و با بی میلی شالتو دور گردنت دکوری میندازی

زنگ میزنی به آژانس و به موقع سر کلاس حاضر میشی

باز هم احساس خستگی می کنی

سرتو با خط خطی کردن گرم میکنی تا بقیه بچه ها بیان

خبر میرسه یه شاگرد جدید هم به کلاس اضافه شده که از قضا پسر هم هست

حتی اون خبر هم نمی تونه سرحالت بیاره

و حتی به فکر اذیت کردن پسر هم به سرت نمیزنه

فارغ از هرچیز خبر میرسه که جفت کلاس ریاضیت ( دوستت)امروز خواب موندن !

بی تفاوتی کل وجودتو فرا میگیره و زیر لب یه" گاو" نثارش می کنی

تو تایمی که استاد جوون و شکم گندت داره درس میده سعی میکنی که به درس گوش کنی

و بی توجهی کنی زمانی که ازش سوالی میپرسی  با اون لبخند ژکوندای منحصر به فردشو میزنه و جوابتو میده (من آخر نفهمیدم بقیه هم ازش سوال می پرسن با لبخند جواب میده یا نه )

و کلاس تموم میشه

خداحافظی آرومی می کنی و از کلاس بیرون میزنی

پدرت دم آموزشگاه تو ماشین منتظرته واین تورو خوشحال میکنه که دیگه مجبور نیستی منتظر پدرت شی و علفاتو هرس کنی

اونقدر تو خودتی که حتی زمین خیس شده از بارونِ زمستونی رو هم متوجه نمیشدی

تا اینکه اولین قطره صورتتو به هدف میگیره

تازه اون زمان هست که احساس میکنی چقدر آرامش داری

پ.ن:بی نهایت خسته ام

پ.ن2:خدا چشمش بازِ !

پ.ن3:خدایا میشه سرمو بزارم رو بالشت تو هم منو ببری پیش خودت ؟!

 

۸ نظر

خواب رویا آینده

لباسی نیم تنه ی سفید و کوتاهی بر تن دارم که بلندی اش حتی به بالای زانواَم هم  نمی رسد

به خود در درون آینه نگاه می کنم دستی به موهای بلند از پشت بسته ام می زنم و لبخند را چاشنی صورتم با آن آرایش ملیح دخترانه می کنم

احساس می کنم این روزها لبخند هایم رنگ و بویی نو به خودگرفته اند

نفسی عمیق می کشم تا مقداری از شور و شوقم کاسته شود

بوی اسفند دورن اتاق می پیچد و مادرم بالبخند وارد اتاق میشود

 خوشحالم

این روز ها همگی لبخند به لب دارند

خوشحالم

چون پدر و مادرم هم در این خوشبختی سهیم هستند

و خوشحالم که پدرم برای اولین بار کوتاه آمده است

لبخندم طعم بغض به خود میگیرد

دوباره به خودم در آینه نگاه می کنم و دستم را روی لُپَم می کشم

در دلم به .....ی غر می زنم که از فردا شب می شود شریک زندگی ام

امشب همه ی نزدیکان جمع شده اند تا شب قبل از عروسی کمی خوش باشند

فردا شب هم که عروسی ست و ما رسما مال هم میشویم

فقط خدا می داند که چقدر ذوق و شوق دارم و حس می کنم روی ابر ها هستم

هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی برسد ..... بشود داماد خانواده ما و بشود شوهر عزیز من

آنقدر در خیالات قوطه ور هستم که متوجه حضور ..... نمی شوم

با حضورش رژ لب قرمز روی لبانم به بی رنگی می زندد !

و من خوشحالم

خوشحالم که توانسته ام به عشق زندگی ام برسم

سعی می کنم لبخندم را پنهان کنم

_ یاسمن مامان بلند شو دخترم امتحان داری ساعت 10 ها ! الان سرویس میاد بدو

و این می شود پایان تمام خوشی های شب گذشته با یک رویا در خواب گذشته

پ.ن1:در شب 4/دی/95 این خواب دیده شد !

عکسی برای تصویر ذهنی ات اینجا

پ.ن2:در روز 4/دی/93 منو ترک کرد !

پ.ن3:این خواب هرساله چی میتونه باشه ؟ رویا ؟ کابوس ؟ و یا شاید هم آینده ؟ و کسی جز خدا جوابی براش نداره!

پ.ن4:به جای نقطه چین اسم قرار بده !

پ.ن5:میگن خوابو هر جوری تعبیر کنی همون میشه منم میخوام به فال نیک بگیرمش باشد که رستگار شویم!

 

نه میتونم جلوت این بحث رو بازش کنم

نه میتونم با غم تنهایی سازش کنم

نه غرور اجازه میده به تو خواهش کنم

ولی دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم




۸ نظر

تولدم مبارک

اهم اهم

سلام :)

از اتاق فرمان اشاره می کنن روز فرخنده ایه :)

اگه گفتین چرا ؟؟؟

زور نزنین

خودم میگم

بله بله

امروز مورخ 20 آذر 1395 هست

و دیگه اینکه ...

که تولد منه

بله بله

حالا همه دست جیغ سوت هورا

کادو ها فقط یادتون نره 

هعی ...

یه سال پیرتر شدیم رفت !!!

پ.ن:درباره من هم آپ شد

پ.ن: اینم یه آهنگ شاد یکم شاد شین😜👇



۸ نظر

آرامشم تویی ...

آرام قدم بردار

و گه گاهی با همان لبخند آرامش بخشت نظارگر بی حواسی من باش

عشق من برویم درکوچه ای تاریک

می ترسم نور مهتابی توی خیابان رویایمان را خراب کند

آرام قدم بردار

و چتر را ضمیمه ی خوشیمان کن که مبادا سرما اذیتمان کند!

آرام قدم بردار 

می ترسم از این خواب شیرین بپرم

خواهشا

آرام قدم بردار !

پ.ن1:به وسط آذرماه رسیدیم . چه زود ... دلم گرفته :(

۵ نظر

باور نکن !!!

یادت باشد حال من خوب است :)

اما تو باور نکن و برگرد !

                                                                  

۶ نظر

نامه ای به عشقم

سلام عشقم

هه ! گفتم عشقم

یاد لهنِت موقع صدا زدنم افتادم

چه قشنگ می گفتی یاسَمَنَم

دلتنگم !

بدجور دلتنگم !

هی روانی کم آوردم !

پشیمونم !

باور کن !

برگرد !

خواهشا !

 

 هرچی ارامش تو دنیاست تو چشمای خود توء

میدونستی توی قلبم همیشه جای خود توء

تو کجای شهرو بدون من قدم زدی

که سکوت لحظه هامو باز بهم زدی

پ.ن:خوشبختی ما نزدیکه ؟؟؟

پ.ن2:به زودی با تغییرات جدید در خدمتتون هستم:)


 

 

۶ نظر

منو خدا

تنها مشکلم اینه که تمام مشکلاتو جدی میگیرم

ولا !

اصلا چرا انقدر تغییر کردم ؟؟!!

دلم میخواد برگردم به اون دورانی که فقط خودم بودم و خدا

پ.ن:یکم کم کارشدم دیگه پست نمیذارم دیگه نظر تو وبای خوشگلتون نمیذارم شرمنده ام ولی یه سری مشکلاتی هست که الان نمی تونم دست به قلم ببرم و خیلی کم می تونم بیام بیان ولی قول میدم که به امیدخدا هروقت کارام راستو ریس شد جبران کنم

دوست دارتون یاسمن :)

 

۸ نظر

و شاید مغز فرمان ندهد ...

مغز که فرمان ندهد نمی فهمی که کاراز گذشته  ...

پس بی درنگ خودرا در اتاقت پنهان می کنی ...

درودیواری که  چند صباحی پیش به دستور تو به رنگ سیاه در آمده اند به تو دهن کجی می کنند ...

گلدان عزیزت را به سمت دیوار پرت می کنی تا به دیوار بفهمانی تو مالک او هستی نه او مالک تو ...

ولی حالا تکه های شکسته گلدان هم به تو دهن کجی می کنند ...

موزیک را مهمان گوش های شنوایت می کنی و به خلسه ای آرام فرو میروی...

به آهنگ هیرو از انریکه که میرسی حالت دگرگون می شود و معنایش همچون پتکی برسرت فرود میآید ...

تاریکی چشمانت را اذیت می کند پس به سمت پنجره می روی ...

کمی پرده را کنار می زنی که دوباره چشمانت اذیت می شود و اخم  را مهمان صورتت می کنی ...

برای خود آبی میریزی و کمی مزه مزه می کنی ...

سپس خود را در آغوش تخت می سپاری ...

باز هم انتهای این دیوانگی را بالشتت به اتمام می رساندد ... 

۶ نظر
درباره من
کمی قهوه ...
با طمع ...
مرگ ...
می خواهم این روز ها ...
__________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
__________________________
* یه نکته * می دونم این چند روز زیادی چرتو پرت می گم شما به بزرگی خودتون ببخشید
* نکته دوم * کپی برداری حرام و پیگرد قانونی دارد


نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان