✘ کاج برفی ✘

اینجا یه دل دخترونه تشریح میشه !!!

گاهی وقتا عنوان پیدا کردن میشه یه دردسر بزرگ

  • ۲۰:۳۲

سلام

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق !

یکم کارام از روالشون خارج شدن

نوشته های درهم برهمم تو تیکه کاغذای مختلف روی میز خود نمایی عجیبی می کنن

یه سریا روی برگه های امتحانی و شاید حتی یه سریا روی کاغذ های تبلیغاتی نوشته شدن

انواع و اقسام خودکارها روی میز پخش و پلا شدن

دفترچه هام هر کدوم یه طرف میزن

عطر ها و اسپری ها و لاک هارو که دیگه نگم

همه ی همه ی اینا به کنار

از خاکی که روشون گرفته شده اصلا نمیشه گذشت

همه ی اینا گفتم که بدونین واقعا درگیرم

درگیر یه سری روزمره ها که اصلا وقت اضافه ای بهم نمی دن تا ذهنم و نوشته هامو جمع و جور کنم

امروز تقریبا بعد از یک هفته اومدم و به بیان سر زدم و با کلی ستاره های روشن روبه رو شدم

خیلی دلم میخواد تمام مطالبتونو بخونم ولی واقعا الان ذهنم یاریم نمی کنه

یکم وقت میخوام تا بتونم به شرایط جدید عادت کنم

قول میدم تمام وقتمو بزارم تا بتونم مطالبتونو بخونم

باید ذهنمو جمع کنم

روحم خیلی خسته اس

خیلی دلم میخواست تو مسابقه رادیو وبلاکی ها شرکت کنم ولی واقعا نمی تونم  

دَم دمای اذانِ ...

یادتون نره دعام کنید که بدجوری محتاج دعاهاتونم ...

 یاعلی :)

  • ۳۰

بدون نشانی :)

  • ۰۰:۰۰

شاید اولش سخته باشه

بودن با کسی که هیچ علاقه ای بهش نداری

اما با گذشت زمان

شیرینی آرامش و با تمام وجودت حس می کنی !

+بوی بارون میزنه 

عطرت تو آغوش منه :)

صدام :)

  • ۱۹:۲۱

سلام دوستان 

اینم صدای من :)

و مرسی از یاس ، صخره ، محمود و افسونگر امواج و دوستانی که الان اسماشون یادم نیست بابت صداهای زیباشون :)

پ.ن:از سوتی هام چشم پوشی کنید لطفا :-)

پ.ن2:این پست برای دیروز بود ولی بنا به دلایلی امروز انتشار پیدا کرد

تو پرانتز هم بگم که قصدم از گفتن مجری برتر بودن برتری یا پُز دادن نبود !

پ.ن3:علیرضا عسگریان مجری شبکه خبر!

 




جنون یا دیوانگی

  • ۱۴:۳۹

هر چقدر هم که فکر کنی

نمی توانی فاصله ی بین جنون و دیوانگی را مانند من درک کنی

دیوانگی یعنی

من با تو

و

جنون یعنی

من بدون تو !

 

به جان شما :)

  • ۱۸:۵۲

از من میشنوید پیش استادتان یک جیک هم نزنید

انجام دادم که میگویم به وَلله

مورد داشتیم در کلاس رفع اشکال زیست

استاد _ هم که نگم براتون ترم 9 پزشکیه ، ولی خدایی به قول زی زی عین چوب شور انقدر که لاغر بود _ یه تایم برای استراحت داده بود . در این بین بانو  فاطمه زهرا پچ پچ وار گفت تو که می گفتی کوفت بلد نیستی چیشد جواب سوال کنکوری میدی قضیه چیه ؟! بیا

و یک حرکت زشتی انجام داد که الان زشته بگم مثلا بچه اینجا نشسته ها! (به جان تو)

بله داشتم میگفتم منم که نفهمیدم چی گفته گفتم ها ؟ بعد که دوزاریم افتاد گفتم هی بی ادب گومشو ببینم

در پرانتز باید بگویم که در ردیف دوم نشسته بودیم و قدر زیادی با معلم نیز فاصله داشتیم

فاطمه زهرا گفت من حتی یه خط کتابو بلد نیستم تو روخدا نگاه کن یه مشت خرخون کنارم جمع شدن اَه اَه اَه

آروزهامون :)

  • ۱۵:۴۳

گاهی آرزو می کنم کاش همون دانش آموز کلاس اول ابتدایی بودم با همون آرزو ها و خواسته های بزرگ و هیچوقت هم بزرگ نمی شدم 

کار ما آدما برعکسه !

زمانی که کوچولو موچولو بودیم دلمون میخواست بزرگ میشدیم و می تونستیم فلان کار رو انجام بدیم

حالا که بزرگ شدیم جا تو جاپای پدرو مادرمون گذاشتیم اون آرزوی بزرگ به باد فراموشی سپرده شد و حالا آرزو میکینم کاش کوچولو بودیم با همون آرزو های نرم و نازکمون !

پ.ن:دوست عزیزی که هر روز به صورت ناشناس تیکه های آهنگ برام میفرستی ! خواستم بگم تیکه هایی که تاحالا فرستادی قشنگ بودن! ممنون :)

پ.ن2:و دوست عزیزی که فقط کپی برداری بلدی برو یه کار فرهنگی دیگه یاد بگیر خب ! که به درد مردم هم بخوره! والا!

پ.ن3:جدیدا عکس های هنری که میگیرم میذارم اینستاگرامم!خوشحال میشم شما هم ببینی و یه نظر مبارک هم بزاری تنگش ! اینجا

ادامه دارد ...

  • ۲۱:۰۰

_ داداشی میشه یکم تند تر بری ؟

دوباره به ساعت مچی اَش نگاهی انداخت  و گفت :

_ داداشی آروم تر برو

داداش کلافه تر از خواهرش سری تکون داد و نفسشو با صدا بیرون فرستاد

میثم_رسیدیم پیاده شو

_ داداش میترسم . من نمی خوام ... نمی خوام اونو ...

بقیه حرفشو با بغضِ تو گلوش قورت داد و بیخیال از ادامه دادن حرفش با سری افتاده وارد کافه شد

سر چرخوند و نگاهش قفل شد به چشمان پریشونِ مرد روبه روش

به سختی قدم از قدم برداشت و روی صندلی نشست و میثم هم در کنارش جای گرفت

میثم_سلام .

مرد روبه رو سری به معنای سلام جنبانید

میثم_بچه ها حرفاتو بزنید من بیرون تو ماشینم

و بدون هیچ حرفی اضافه آنهارا تنها گذاشت

_ امیر من باید بهت ... یه چیزیو بگم

امید

  • ۱۹:۰۰

 از قدیم گفتن انسان با امید زنده اس

اصلا می دونی ما چند نوع امید داریم؟

یکی که امید جان خودمونه ! همون پسره همسایه روبه روییه ... چه بَرو رویی هم داره.ماشالله ... اصلا کل کوچه یه امید می گن صد تا امید از دهنشون میریزه ... (بی حیا ، اول امید خدا بعد دوم امید درو همسایه )

یه امید دیگه هم داریم که بهش می گن امیدواهی ... هی الکی الکی به طرف امیدوار میشی آخرشم میذاره میره تو می مونی و یه عالم خاطره

یه امید دیگه هم داریم ... امید به این زندگی نکبتی :) اینکه داری می بینی روز به روز همه چیز سیاه تر میشه و داری بیشتر تو عمق بدبختی و فلاکت غرق میشی باز صبح ها با یه لبخند ژکوند بیخیال دنیا دستاتو از دو طرف باز می کنی و یه کِشو قوصی به اون هیکل پر از عیب و نقصت میدی

این میشه یکی از مزخرف ترین امیدهای موجود مثل دایناسور هایی که با چشم خودشون فرود اومدن یه شهاب سنگ به محل زندگیشونو می بینن و فقط گردن می کشن و اون برگ های تلخو با نشون دادن دندوناشون می خورن !

یه امید دیگه هم داریم که اگه این امیدو پلنگ صورتی داشت ببر بنگال میشد !

در انتها هم آرزو می کنم امیدهاتون مثل هیچکدوم از این امید هایی که ذکر شده نباشه :) 

خاطره بازی

  • ۱۵:۰۰

 گاهی اونقدر این خاطره نوشتن ها به مزاجم خوش میاد که برای یه مدت طولانی روزنوشت هامو مینویسم ولی گاهی عجیب دل زده میشم و بیخیال تمام روزنوشته هام میشم و میشینم در خفا تک تکشونو میخونم آخر سر هم آتیششون میزنم وای که چقدر لذت بخشه.نمی دونی که چقدر لذت بخشه آتیش زدن تمام خاطرات گذشته . اینو فقط یکی مثل خودم درک میکنه و بس !

امروز هم به این مرز رسیدم که خسته ام از این همه روزنوشته ها !

رفتم از اول سال نودو پنج شروع به خوندن کردم خاطراتی که حال بدمو به رخ میکشید اونقدر زیاد شده بودن که مطمئن بودم با خط خطی اون برگه ها یه خودکار قرمز به بطالت کشیده میشد !

ترجیح دادم بدون خط کشیدن به آتیش بکشمشون ولی اون میون یه چیزی خیلی خودشو به رخ می کشید اون چیزی نبود جز دیدار با دوستای قدیمی عزیزم:)

بخشی از این خاطره :

1/اردیبهشت/95
چهارشنبه با عمه ام و مادربزرگم که به پارک ملل رفته بودیم یهویی و اتفاقی محمد(برادرم)  و اکیپ دوستاش برخوردیم

مادر بزرگ و عمه ام رو پیچوندم و با اکیپ محمدشون به ادامه گردش پرداختم 

سهیل ، کوروش،سمانه،سارا،زهرا،تینا،سام،سپهر و آرش دلم برای تک تکشون تنگ شده بود

البته نسترن هم به جمعشون اضافه شده بود و سینا و جواد هم به دلایلی نیومده بودن

کلی گفتیم و خندیدیم

دلم برای تمام دلقک بازیاشون برای خندیدناشون و حتی نگاه های فارغ از غمشون تنگ شده بود

همه با دیدنم اضهار خوشحالی کردن که دوباره منو دیدن و از محمد گله کردن که  دیگه چرا منو پیششون نبرده بود

درسته کل شبو باهم بودیم و خندیدیم و انگار نه انگار که غمی داریم و انگار نه انگار که چند نفری تو جمع جا به جا شدن ولی دل من هنوز به یاد قدیما دنبال تیکه گم شده ای بود که حالا تو جمعشون نبود

سارا از قول اون یه حرفی رو زد و گفت که به محمد گفته که بهم بگه ولی درصورتی که محمد به خاطر آرامش من چیزی نگفته بود آرامشی که تظاهری بود

سارا رو به جون عزیز ترین کسش قسم دادم تا مطمعن بشم تو کدوم جهنم دره ای هست و حالا مطمعنم که محل اقامتشو مثل چیزای دیگه دروغ نگفته سارا حتی برای اینکه باور کنم عکسایی رو بهم نشون داد که فکر کنم  که برای کریسمس 2016 کنار برج ایفل با یه دختر دیگه ایستاده بودن و چندجای دیگه چند زاویه دیگه که چشمام ندیدنشون

چشمام لبالب از اشک بود و ...

برای بار چندم شکستم ...

ولی من یاد گرفتم که باز هم بگم عالیه ...

در کل چهارشنبه خوبی بود"

 

 چقدر این یکسال زود گذشت ! فکر می کنم سال تحصیلی 95-96 جز بدترین سال تحصیلی عمرم بود ! تا حدی که هر روز تو مطب یه دکتر نشسته بودم و شاهد چشمای منتظر پدرو مادری بودم که به خاطر من تو یه هفته یا شاید کمتر شکسته بودن !

خبر سالم بودن من و نداشتن هیچگونه موجود اضافی در هر یک از اندام های بدن من به خصوص مغز اونقدر اونا رو خوشحال کرده بود که پدرم سریع قربونی کرد ! نمی دونم باید شاکر باشم یا نه ولی به یاد عادت گذشته می نویسم و با دلی مالامال قاط زدنا میگم "خدایا شکرت "

پ.ن:خیلی سعی کردم کوتاه حرف بزنم ولی نشد !شرمند!

پ.ن2:داداشی دلم برای اون دوستی نابمون تنگ شده. کاش میشد بهت بگم تو این دل لعنتیم داره چه اتفاقات ناگواری می افته ! 

پ.ن3:ولادت سرورِ عزیزم امام حسین (ع) بهتون تبریک میگم :)

پ.ن4:ولادت باب الحوایج حضرت ابوالفضل و روز جانباز  مبارک :)

پ.ن5:ولادت امام سجاد(ع) هم پیشاپیش مبارک :)

گل و پروانه-2

  • ۱۷:۰۰

پروانه چرخید

 چرخید و چرخید تا بال هاش زیر نور خورشید بدرخشه

تا بدرخشه و دل گل و بلرزونه

ولی پروانه بیچاره نمی دونست که گل دل نداره !

وتمام این تلاش ها بیهوده بود...

داریوش:دردی که با عشق اومده با مرگ میتونه بره

پ.ن:انقدر ذهنم درگیر هس که یادم رف چهار اردیبهشت تولد وبم بود .با یه روز تاخیر دوسالگی تو _وب عزیزم_تبریک میگم

 

۱ ۲ ۳ . . . ۲۳ ۲۴ ۲۵
برو دورِ دور
تا راهِ برگشتنو گم کنی
کوچه های بن بست
مسیرِ خاطرات مُردست
ببین که جمعه ــَست بینمون
کسی نموند جز آسمون
آسمون
بذار برات ببارمو
ببین چه فصلی دارمو
خاموش بکن ستارمو ...

#مهدی_یراحی
_________________________
عشق نویسنده ی ماهریه ...
__________________________

دلم برات تنگه
سرِ تو با دلم جنگه
بمونی پیشم
همونی میشم
که تو میگفتی
تو که نیستی
منَمو چشمای خیس
تو که نیستی
یعنی هیچ کسی نیست
جای خالیت تو خونه جا نمیشه
تو که نیستی
منمو خاطره هات
تو که نیستی
بمیرم واسه چشات
دیگه هیچ کی مثلِ تو پیدا نمیشه

#محمدرضا_گلزار
______________________________

* یه نکته * کپی برداری حرام و پیگرد الهی دارد

آیدی اینستاگرام:
YAsiii_hk


Designed By Erfan Powered by Bayan